سرنوشت

وقتی عکس پسر دایی و دایی ها رو دیدم یاد داداشم افتادم. همه چیزشون شبیه داداشم بود. خیلی دوست داشتم باهاشون رفت و امد کنم. به بهانه های مختلفی به دایی ام زنگ می زدم. از همون اول پسر دایی ام به دلم نشست.

دختر اون یکی دایی ام که فوت کرد مدام تو واتس می اومد و با هم حرف می زدیم. یه اتفاق جدیدی تو زندگیم بود که تمام فکرمو و ذهنم و درگیر خودش کرد. ورزش می کردم فکرم اونا بود. غذا درست می کردم فکرم اونا بود و ... تا اینکه دو تا از دایی ها تصمیم گرفتن بیان پیشم. اضطراب شدیدی منو گرفته بود. طبیعی بود. 30 سال ندیده بودمشون و الان یهویی بعد از فوت داداشم پیداشون شد.از یه هفته قبل باهام هماهنگ کردن.

بماندکه قبلش به یکی از دایی هام گفتم.. دایی اون موقع ها کجا بودی. خیلی نیاز داشتم دستت رو بکشی رو سرم. بهش گفتم دایی اون موقع سر مزار وقتی دیدم پسر اون یکی دایی رو بغل کردی و دستتو گذاشتی گردنش خیلی حسودیم شد. دوست داشتم منو هم می گرفتی تو بغلت تا اروم بشم. بعد دایی ام با صدای ناراحت کننده ای گفت: دابی چه کنم. 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 10:51  توسط الی  | 

روزهای اول اشنایی با دایی ها خیلی اضطراب داشتم. مخصوصا روزی که می خواستم ببینمشون.  روز اول و قبل از دیدین و اشنایی باهاشون پسر دایی ام که 10 سال از من کوچیکتره تو واتس اومد و سلام داد. خیلی مودب و باشخصیت برخورد کرد. من خیلی سرد جوابش رو می دادم چون بالاخره یه جورایی از دست دایی ها هم ناراحت بودم بابت فوت داداشم و اینکه این همه سال سراغی از ماها نگرفتن. مدتی تو واتس با پسر دایی چت می کردیم. از گذشته و اختلافات و خانواده حرف می زدیم.

یه عکس براش فرستادم از سینی کبابها و انواع و اقسام کباب ها و بهش گفتم به دایی بگو اگه اومدم پیشت من از اینا می خوام و دایی هم در جواب گفت...تو جون بخواه اینا چه قابلن....مدتی گذشت و پسر دایی بهم گفت که می تونم عکستونو ببینم? منم بهش گفتم :تو که بالاخره منو می بینی. بنده خدا کلی از من عذرخواهی کرد و گفت:ببخشید منظوری نداشتم. منم یه عکس براش فرستادم و اونم عکس رو نشون دایی داد و گفت :دایی ات کلی ماشالله بهت گفت.

خیلی سخته 30 سال دایی و پسر دایی ات رو نبینی و حتی ندونی چه شکلین

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم بهمن 1393ساعت 9:41  توسط الی  | 

خیلی سخته که شوهرت فرصت گوش دادن به حرفات رو نداشته باشه. خیلی خیلی سخته که هیچ کسی رو برا دردودل کردن نداشته باشی. مگه سینه ادم چقدر گنجایش داره که این همه درد رو داخلش بریزی و هیچی نگی.

بعداز گذشت 30 سال دایی هامو پیدا کردم. کسانی که خیلی خیلی دوست داشتیم باهاشون رفت و امد کنیم ولی بابت مشکلات ارث و میراث و دعوا بزرگترها باهاشون قطع رابطه کردیم. من و داداش مرحومم خیلی دوست داشتیم ارتباط فامیلی داشته باشیم ولی چه کنیم که نمی شد. و الان بعد از 30 سال دایی ها اومدن و فقط من باهاشون رفت و امد دارم بدون اطلاع بابام. و تازگی ها بابا هم جریان رفت و امد من با اونا رو فهمیده و فعلا چیزی بهم نگفت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم بهمن 1393ساعت 17:23  توسط الی  | 

داداشم مرد

این وبلاگ رو تعطیل کرده بودم ولی الان می خوام بنویسم. از خودم. از زندگی. از ...

 

داداشم که یادتونه. فوت کرد. تزریق کرده بود و فوت کرد. فکر کردم خودکشی کرده ولی اومد به خوابم و بهم گفت که نه و مونده بود که چطور شد اینجور شد. آخری هاش خیلی به خدا نزدیک شده بود. خیلی گریه زاری می کرد. یه جورایی انگار توبه کرد. خیلی خیلی دلم شکست. بابت از دست دادنش. بابت نبودنش. اصلا فکرش هم نمی کردم کارش به اینجا برسه. من و اون خیلی با هم صمیمی بودیم. خیلی. گاهی باورم نمی شه از دستش دادم و وقتی به مامانم زنگ می زنم حال داداشم رو می پرسم. بعدش یهو به خودم می یام که کجایی ؟ اون دیگه نیست.

جالب اینجاست که تو این شرایط می خوای یه همدم و یکی که براش دردودل کنی داشته باشی و می بینی اون رو هم نداری. حتی برای شوهرت هم نمی تونی دردودل کنی. 

اصلا از نظر روحی حمایتم نکرد. ناراحتیم اینقدر شدید بود که واقعا داشتم افسرده می شدم و بجای اینکه باهام همراه باشه با تلخی باهام برخورد می کرد. می خواست مثل سابق بگم و بخندم. ولی آخه چه جوری؟ من داداشم رو از دست دادم. من پاره تنم رو از دست دادم. من همه چیزم رو از دست دادم. بخدا نمی دونستم تزریقی شده وگرنه نمی زاشتم اینجور پیش بره. 

+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین 1393ساعت 14:13  توسط الی  | 

این وبلاگ رو تعطیل کردم . . .

بعد از این همه تلاش و دل خونی مامان و بابا اخرش این شد . . . داداشم وسایلاشو جمع کرد و رفت. می گن جایی برای کار کردن رفته. فکر کردیم ترک کرده ولی متاسفانه نه. یه دعوا با مامان و بابام کرد و وسایلشو جمع کرد و رفت. یعنی تموم شد ؟ خیلی اذیتم. من و اون خیلی با هم صمیمی بودیم. بیشتر دردودلاشو با من می کرد. از یه طرف خوب شد که رفت چون واقعا کلافمون کرد. مواد تمام بدنش رو گرفته بود. دیگه احترامی برای کسی قائل نبود. حرمتها همه شکسته شدند. دلم برای بابا و مامان و خودش می سوزه. وقتی تلفن زنگ می زنه یهو دلهره می گیردم. منتظر یه نفر خبر ای بدی از اون بهم بده. مامانم که اینقدر از دستش کلافه شده که می گه :کی بشه بمیره. ولی من از کلمه مردن گریم می گیره. اصلا تصور نبودنش برام سخته. ولی ادم معتاد که این چیزا رو نمی فهمه.

به وبلاگ سر می زنم ولی حال و حوصله اپ کردنو ندارم.

از همه دوستانی که این مدت با من بودند ممنونم. از شیده عزیزم از رضوان جان. رضوان ادرس وبت رو برام بزار. از اسکارلت از حامد و بسیار شرمندشم که بهش سر نمی زنم. از منیره جان .از هما جان. از کیان عزیز. از ساجن عزیزم . از الهام که امیدوارم همیشه موفق و خوشبخت باشه. می بینی ساجن هیچی درست نشد. خدا لعنت کنه کسیانی رو که این بلا رو سر جوونای مردم می یارن.

از همه دوستام ممنون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 11:59  توسط الی  | 

بعد از این همه دعا و خوشحالی فکر کردم دیگه گذاشته کنار. خوب داشت پیش می رفت. هفته ای یه بار دکتر می رفت. ولی یهو گفت دیگه نمی رم و هزار بهونه دیگه. مامان و بابا هم کوتاه اومدن. چند روز پیش دیدم ۱۴۰ هزار تومن ازم نیست. درست وقتی که اونم پیشم بود. حسابی بهش شک کردم . به مامانم گفتم ولی جالب اینجاست که اون یه درصد هم احتمال نمی ده که کار اون بوده. اخه معتاد به خواهر رو مادرش هم رحم نمی کنه. شوهرم گفت مالت رو خوب بچسب تا اینجور سرت نیاد. اینم از مادر من. از طرفداریهای بی موردش در مورد داداشم اعصابم بهم می ریزه. اخه چرا نمی خواد قبول کنه؟ مردشور خودم و خانوادم. برای جشن تولد دخترم حتی حاضر نشدن بیان. اونوقت من به خانواده شوهرم گفتم بابام انفلونزا گرفته. همش باید دروغ بگم بابت غیبتهاشون. دلشون خوشه بخدا. رفتن یه باغ خریدن و تو اون باغ وسط جک و جونور و مرغ و اردک و سگ زندگی می کنن. همه چیز برای کشیدن مواد جوره دیگه. داداش بزرگم پول نداره برای دخترش شیر خشک بخره اونوقت اینا شیر خشک برای توله سگ هاشون می گیرن. به مامانم گفتم بهش بگو دیگه اسم من نیاره. دوست ندارم نه به مامانم نه به داداشم نه به بابام سر یا زنگ بزنم. حالم داره ازشون بهم می خوره. یادمه ۲ سال پیش به ۵ میلیون پول نیاز داشتیم. بابام حاضر نشد بهمون بده. جلوی من به مامانم می گه اگه بهشون دادی دیگه بهت نمی دن هااااااااا. خدایا چه زود ورق برگشت. الان اونا پول نیاز دارن و ولی من ..........

یعنی ندارم که بهشون بدم. پولهاشون رو جای اینکه جمع کنن دارن خرج این باغ لعنتی می کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 22:8  توسط الی  | 

دیروز داداشم اومد پیشم. وقتی در رو باز کردم شکه شدم. عوض شده بود. چاق شده بود و شکم در اورده بود. رفته بود ارایشگاه و ریشاشو زده بود و موهاشو کوتاه کرده بود. یه شلوار لی و پیراهن چهارخونه ای کرده بود تنش. خوش تیب شده بود و حسابی جا خوردم. خیلی مودبانه سلام کرد و اومد داخل. مدام دایی دایی رو گذاشته بود پای دخترم. دایی فدات. دایی قربونت بره. چطوری دایی. براش غذا گذاشتم تا بخوره و بهش گفتم مواظب دختر باش تا نمازم و بخونم. اونم مدام باهاش بازی می کرد. کلا هم از نظر قیافه عوض شده بود هم از نظر اخلاق. بهم گفت که شبها رق سرد می کنم. بهش گفتم طبیعیه و چون داری ترک می کنی. یعنی تو ۳ هفته اینقدر تغییر کرده. خدا لعنت کنه کسی رو که این بلا رو سرش اورد. اصلا باورم نمی شد که تو ۳ هفته اینقدر تغییر کرده. دانشگاه رو هم داره ادامه می ده. خدا بخواد ۲ ترم دیگه تمام می شه. هفته ای یکبار هم می ره دکتر.

خدایا ممنونم که به دعای من و مادرم و دوستای عزیزم جواب دادی. خدایا کمکش کن. خدایا نزار برگرده. نزار دوباره بره سراغش.

ساجن جان ممنون. خیلی بهم لطف کردی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 14:11  توسط الی  | 

پریروز بابا یه دعوای ناجوری با مامان کرد. نمی دونم روی چی. وقتی زنگ زدم بهش بغض کرده بود. معلوم بود گریه کرده و نمی خواست من چیزی بفهمم. از صداش فهمیدم که بابا باهاش دعوا کرده. بیچاره مامانم. از اون طرف با داداشم باید سر کنه و از اون طرف هم بابام که شده قوز بالا قوز.

وقتی داداشم اومد خونه به مامانم گفت که به یه کلینیک بریم. خوشحال شدم که خودش این پیشنهاد رو داد. دیروز براش نوبت گرفت و دکتر شروع به سوال پرسیدن.

چند سال مصرف می کنی ؟ ۱۰ سال

یعنی از ۱۴ سالگی داری مصرف می کنی؟ اره

(واقعا شکه شدیم یعنی داداش من ۱۴ ساله داره مواد مصرف می کنه و ماها خوابیم.)

دکتر بهش گفت به چشمهای من نگاه کن و وقتی نگاه کرد بهش گفت : معلومه جوون خوش سیمایی بودی . ببین با خودت چه کردی.

چی مصرف می کنی ؟ تریاک و الان چند سالی هرویین و یک ماه شیشه. (البته نمی دونم گفت ۱ ماه یا ۱ سال)

باید بستری بشی ؟ من نمی خوام بستری بشم. با قرص و دعوا تو خونه پیش می رم.

خلاصه بعد از کلی حرف به مامانم قرص ها و شربت و چیزهای دیگه ای داد و توصیه هایی هم کرد. قرار شد هفته دیگه دوباره بره.

اصلا فکر نمی کردم اینقدر شدید باشه. به مامانم گفت باید بابا کمتر دادو بیداد کنه و خونه باید حسابی آروم باشه.

دوستان براش دعا کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 11:51  توسط الی  | 

این روزها حالم خیلی بده. از یه طرف خوشحالم که بزرگ شدن دخترم رو می بینم و کارهای بامزه ای که انجام می ده و از طرفی هم برای چیزهای دیگه ناراحتم.

داداشم که روز به روز داره بدتر می شه. کارت بابام رو برده و یواشکی ازش پول در می یاره و مامانم بهش فهمیده. اونم قهر کرد و از خونه زد بیرون. مامانم بهم گفت اگه اومد طرفت بهش پول ندی. داغونم. برای یه خواهر سخته که ببینه برادرش داره پر پر می شه. ولی چکار کنم. دیگه کلافمون کرده. از اون طرف هم نمی شه برای شوهرم این حرفها رو بزنم. من موندم و یه وبلاگ که توش بنویسم تا شاید این غمی که تو دلمه کمتر بشه.

خیلی احساس بی کسی می کنم. احساس می کنم هیچ پشتیبانی ندارم . پدر و برادر بزرگم و مادرم که اینقدر درگیر مشکلات خودشون هستن که خیلی دیر به دیر بهم سر می زنن. عمه و خاله و دایی و عمو هم که اصلا انگار نه انگار. گاهی به شوهرم حسودی می کنم. خوش بحالش. خواهراش و برادرش و عمو و دایی خاله هاشو و عمش همه دورشن. هر روز زنگ می زنن و حالشو می پرسن. ولی هیچ کسی حال منو نمی پرسه. خدایا نمی خوام بگم منو ببر. چون دوست دارم بخاطر دخترم عمر کنم. خدایا چی بگم که داغ دلم خالی بشه. خدایا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 13:30  توسط الی  | 

سلام. بعد از کلی نقشه که دو روز بریم مسافرت و نامزدی یکی از فامیلها اونوقت دخترم تمام خوشی هامون رو از تو دماغمون کشید بیرون. کلا نمی دونم چرا بچه های کوچیک تو عروسی بداخلاق می شن. از بعد از ظهرش شروع کرد به چپ کردن و شب ش موقع خواب هم همش گریه می کرد. کلی آدم هم اون شب خونه فامیلشون خوابیده بودن . واقعا احساس خجالتی و شرمندگی می کردم. به شوهرم گفتم که این اخرین مسافرت من با این بچست. باید بزرگتر بشه بعدش بریم مسافرت. از اون طرف هم دندوناش که می خوان در بیام داغونش کرده.

بابام می گه این همه برای یه بچه زحمت بکش آخرش هم یه انتر می یاد می بردش و معلوم نیست که باهاش خوب باشه یا نه.

واقعا بزرگ کردن یه بچه خیلی خیلی سخته و همه دردسرش هم رو دوش مامانشه. خدایا کی بشه بزرگ شه. احساس می کنم دارم کم می یارم و اون صبر و حوصله رو دیگه ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 19:58  توسط الی  | 

مطالب قدیمی‌تر