سرنوشت

این وبلاگ رو تعطیل کردم . . .

بعد از این همه تلاش و دل خونی مامان و بابا اخرش این شد . . . داداشم وسایلاشو جمع کرد و رفت. می گن جایی برای کار کردن رفته. فکر کردیم ترک کرده ولی متاسفانه نه. یه دعوا با مامان و بابام کرد و وسایلشو جمع کرد و رفت. یعنی تموم شد ؟ خیلی اذیتم. من و اون خیلی با هم صمیمی بودیم. بیشتر دردودلاشو با من می کرد. از یه طرف خوب شد که رفت چون واقعا کلافمون کرد. مواد تمام بدنش رو گرفته بود. دیگه احترامی برای کسی قائل نبود. حرمتها همه شکسته شدند. دلم برای بابا و مامان و خودش می سوزه. وقتی تلفن زنگ می زنه یهو دلهره می گیردم. منتظر یه نفر خبر ای بدی از اون بهم بده. مامانم که اینقدر از دستش کلافه شده که می گه :کی بشه بمیره. ولی من از کلمه مردن گریم می گیره. اصلا تصور نبودنش برام سخته. ولی ادم معتاد که این چیزا رو نمی فهمه.

به وبلاگ سر می زنم ولی حال و حوصله اپ کردنو ندارم.

از همه دوستانی که این مدت با من بودند ممنونم. از شیده عزیزم از رضوان جان. رضوان ادرس وبت رو برام بزار. از اسکارلت از حامد و بسیار شرمندشم که بهش سر نمی زنم. از منیره جان .از هما جان. از کیان عزیز. از ساجن عزیزم . از الهام که امیدوارم همیشه موفق و خوشبخت باشه. می بینی ساجن هیچی درست نشد. خدا لعنت کنه کسیانی رو که این بلا رو سر جوونای مردم می یارن.

از همه دوستام ممنون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 11:59  توسط الی  | 

بعد از این همه دعا و خوشحالی فکر کردم دیگه گذاشته کنار. خوب داشت پیش می رفت. هفته ای یه بار دکتر می رفت. ولی یهو گفت دیگه نمی رم و هزار بهونه دیگه. مامان و بابا هم کوتاه اومدن. چند روز پیش دیدم ۱۴۰ هزار تومن ازم نیست. درست وقتی که اونم پیشم بود. حسابی بهش شک کردم . به مامانم گفتم ولی جالب اینجاست که اون یه درصد هم احتمال نمی ده که کار اون بوده. اخه معتاد به خواهر رو مادرش هم رحم نمی کنه. شوهرم گفت مالت رو خوب بچسب تا اینجور سرت نیاد. اینم از مادر من. از طرفداریهای بی موردش در مورد داداشم اعصابم بهم می ریزه. اخه چرا نمی خواد قبول کنه؟ مردشور خودم و خانوادم. برای جشن تولد دخترم حتی حاضر نشدن بیان. اونوقت من به خانواده شوهرم گفتم بابام انفلونزا گرفته. همش باید دروغ بگم بابت غیبتهاشون. دلشون خوشه بخدا. رفتن یه باغ خریدن و تو اون باغ وسط جک و جونور و مرغ و اردک و سگ زندگی می کنن. همه چیز برای کشیدن مواد جوره دیگه. داداش بزرگم پول نداره برای دخترش شیر خشک بخره اونوقت اینا شیر خشک برای توله سگ هاشون می گیرن. به مامانم گفتم بهش بگو دیگه اسم من نیاره. دوست ندارم نه به مامانم نه به داداشم نه به بابام سر یا زنگ بزنم. حالم داره ازشون بهم می خوره. یادمه ۲ سال پیش به ۵ میلیون پول نیاز داشتیم. بابام حاضر نشد بهمون بده. جلوی من به مامانم می گه اگه بهشون دادی دیگه بهت نمی دن هااااااااا. خدایا چه زود ورق برگشت. الان اونا پول نیاز دارن و ولی من ..........

یعنی ندارم که بهشون بدم. پولهاشون رو جای اینکه جمع کنن دارن خرج این باغ لعنتی می کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 22:8  توسط الی  | 

دیروز داداشم اومد پیشم. وقتی در رو باز کردم شکه شدم. عوض شده بود. چاق شده بود و شکم در اورده بود. رفته بود ارایشگاه و ریشاشو زده بود و موهاشو کوتاه کرده بود. یه شلوار لی و پیراهن چهارخونه ای کرده بود تنش. خوش تیب شده بود و حسابی جا خوردم. خیلی مودبانه سلام کرد و اومد داخل. مدام دایی دایی رو گذاشته بود پای دخترم. دایی فدات. دایی قربونت بره. چطوری دایی. براش غذا گذاشتم تا بخوره و بهش گفتم مواظب دختر باش تا نمازم و بخونم. اونم مدام باهاش بازی می کرد. کلا هم از نظر قیافه عوض شده بود هم از نظر اخلاق. بهم گفت که شبها رق سرد می کنم. بهش گفتم طبیعیه و چون داری ترک می کنی. یعنی تو ۳ هفته اینقدر تغییر کرده. خدا لعنت کنه کسی رو که این بلا رو سرش اورد. اصلا باورم نمی شد که تو ۳ هفته اینقدر تغییر کرده. دانشگاه رو هم داره ادامه می ده. خدا بخواد ۲ ترم دیگه تمام می شه. هفته ای یکبار هم می ره دکتر.

خدایا ممنونم که به دعای من و مادرم و دوستای عزیزم جواب دادی. خدایا کمکش کن. خدایا نزار برگرده. نزار دوباره بره سراغش.

ساجن جان ممنون. خیلی بهم لطف کردی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 14:11  توسط الی  | 

پریروز بابا یه دعوای ناجوری با مامان کرد. نمی دونم روی چی. وقتی زنگ زدم بهش بغض کرده بود. معلوم بود گریه کرده و نمی خواست من چیزی بفهمم. از صداش فهمیدم که بابا باهاش دعوا کرده. بیچاره مامانم. از اون طرف با داداشم باید سر کنه و از اون طرف هم بابام که شده قوز بالا قوز.

وقتی داداشم اومد خونه به مامانم گفت که به یه کلینیک بریم. خوشحال شدم که خودش این پیشنهاد رو داد. دیروز براش نوبت گرفت و دکتر شروع به سوال پرسیدن.

چند سال مصرف می کنی ؟ ۱۰ سال

یعنی از ۱۴ سالگی داری مصرف می کنی؟ اره

(واقعا شکه شدیم یعنی داداش من ۱۴ ساله داره مواد مصرف می کنه و ماها خوابیم.)

دکتر بهش گفت به چشمهای من نگاه کن و وقتی نگاه کرد بهش گفت : معلومه جوون خوش سیمایی بودی . ببین با خودت چه کردی.

چی مصرف می کنی ؟ تریاک و الان چند سالی هرویین و یک ماه شیشه. (البته نمی دونم گفت ۱ ماه یا ۱ سال)

باید بستری بشی ؟ من نمی خوام بستری بشم. با قرص و دعوا تو خونه پیش می رم.

خلاصه بعد از کلی حرف به مامانم قرص ها و شربت و چیزهای دیگه ای داد و توصیه هایی هم کرد. قرار شد هفته دیگه دوباره بره.

اصلا فکر نمی کردم اینقدر شدید باشه. به مامانم گفت باید بابا کمتر دادو بیداد کنه و خونه باید حسابی آروم باشه.

دوستان براش دعا کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 11:51  توسط الی  | 

این روزها حالم خیلی بده. از یه طرف خوشحالم که بزرگ شدن دخترم رو می بینم و کارهای بامزه ای که انجام می ده و از طرفی هم برای چیزهای دیگه ناراحتم.

داداشم که روز به روز داره بدتر می شه. کارت بابام رو برده و یواشکی ازش پول در می یاره و مامانم بهش فهمیده. اونم قهر کرد و از خونه زد بیرون. مامانم بهم گفت اگه اومد طرفت بهش پول ندی. داغونم. برای یه خواهر سخته که ببینه برادرش داره پر پر می شه. ولی چکار کنم. دیگه کلافمون کرده. از اون طرف هم نمی شه برای شوهرم این حرفها رو بزنم. من موندم و یه وبلاگ که توش بنویسم تا شاید این غمی که تو دلمه کمتر بشه.

خیلی احساس بی کسی می کنم. احساس می کنم هیچ پشتیبانی ندارم . پدر و برادر بزرگم و مادرم که اینقدر درگیر مشکلات خودشون هستن که خیلی دیر به دیر بهم سر می زنن. عمه و خاله و دایی و عمو هم که اصلا انگار نه انگار. گاهی به شوهرم حسودی می کنم. خوش بحالش. خواهراش و برادرش و عمو و دایی خاله هاشو و عمش همه دورشن. هر روز زنگ می زنن و حالشو می پرسن. ولی هیچ کسی حال منو نمی پرسه. خدایا نمی خوام بگم منو ببر. چون دوست دارم بخاطر دخترم عمر کنم. خدایا چی بگم که داغ دلم خالی بشه. خدایا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 13:30  توسط الی  | 

سلام. بعد از کلی نقشه که دو روز بریم مسافرت و نامزدی یکی از فامیلها اونوقت دخترم تمام خوشی هامون رو از تو دماغمون کشید بیرون. کلا نمی دونم چرا بچه های کوچیک تو عروسی بداخلاق می شن. از بعد از ظهرش شروع کرد به چپ کردن و شب ش موقع خواب هم همش گریه می کرد. کلی آدم هم اون شب خونه فامیلشون خوابیده بودن . واقعا احساس خجالتی و شرمندگی می کردم. به شوهرم گفتم که این اخرین مسافرت من با این بچست. باید بزرگتر بشه بعدش بریم مسافرت. از اون طرف هم دندوناش که می خوان در بیام داغونش کرده.

بابام می گه این همه برای یه بچه زحمت بکش آخرش هم یه انتر می یاد می بردش و معلوم نیست که باهاش خوب باشه یا نه.

واقعا بزرگ کردن یه بچه خیلی خیلی سخته و همه دردسرش هم رو دوش مامانشه. خدایا کی بشه بزرگ شه. احساس می کنم دارم کم می یارم و اون صبر و حوصله رو دیگه ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 19:58  توسط الی  | 

دوست دارم وقتی برای دخترم خواستگار اومد همون اول باهاش اتمام حجت کنم. بهش بگم هر وقت دخترم خواست خونه باباش بیاد حق نداری بهش نه بگی. بهش بگم حق نداری دستت روش بلند کنی. بهش بگم تو همه چیز باید باهاش مشورت کنی. بهش بگم نظر اون هم باید برات مهم باشه. بهش بگم به دخترم تا می تونی محبت کن. اینقدر محبت کن که دیگه جای کمبودی نباشه. بهش بگم هوای دخترم رو داشته باش.

خدایا گاهی اینقدر نبودش رو حس می کنم که از زندگیم سیر می شم. من به تنهایی دخترم رو باید بزرگ کنم. به تنهایی باید تربیتش کنم. تنهای تنها. خدایا یادته وقتی دبیرستان بودم دستم رو گرفتی. بهت گفتم خدایا من فقط تو رو دارم. من بجز تو هیچکسی رو ندارم. وقتی ازدواج کردم گفتم شوهرم همه کسم کی شه ولی الان می بینم که چقدر تنهام. وقتی مجرد بودم تحمل اینکه کسی بخواد حرفش رو بهم بقبولونه رو نداشتم. ولی الان فقط باید بگم: چشم. فقط باید بگم: باشه. فقط باید بگم: هر چی تو بگی.

من چرا ازدواج کردم؟ بابت بچه. فقط بابت بچه. من عاشق بچه بودم و هستم. ازدواج رو هم فقط بابت اینکه خدا یه کوچولو بهم بده دوست داشتم. وقتی ازدواج کردم به شوهرم گفتم بیا بچه دار بشیم. ولی اون قبول نکرد و گفتم که باید یه مدت بگذره. الان خدا دخترم رو بهم داده . همه زندگیم شده. دوست دارم فقط من و اون باشیم. ولی مجبورم بخاطر دخترم بخاطر همه وجودم این زندگی رو تحمل کنم. هر وقت بگه بریم خونه بابام کافیه بگم نه. اونوقت زندگی رو تبدیل به جهنم می کنه. ولی خدایا شکر. هزار مرتبه شکر. شکر بابت اینکه شوهرم هر چی که بهش بگم برام تهیه می کنه. شکر بابت اینکه بهم می رسه. می دونم همه این چیزها بابت دوریه. دوست نداشتم به نبودنش عادت کنم ولی دارم عادت می کنم. دوست نداشتم بود و نبودش برام فرقی کنه ولی داره اینطور می شه. همیشه می گفتم با اومدن بچه کاری نمی کنم که شوهرم احساس کمبود کنه ولی می بینم داره اینطور می شه. من فقط باید بهش محبت کنم. فقط محبت. ولی منم دارم کمبود محبت رو حس می کنم. تو این زندگی فقط بخاطر دخترم موندم. فقط بخاطر دخترم دارم تحمل می کنم. فقط بخاطر اون.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 15:14  توسط الی 

سلام. راستش اتفاق خاصی برام پیش نیومده بود تا بیام و وبلاگ رو اپ کنم. شوهرم که شهر دیگه هست و فقط ۲ روز می بینمش. دخترم هم که روز به روز شاهد بزرگ شدنش هستم. شیطون و زیرک شده. داداشم هم که اصلا حاضر نیست دکتر بره و حسابی فکر مامانم رو در گیر کرده.

شوهری هم جریانش رو فهمید. بنده خدا چیزی به روم نیوورد ولی گفت که اگه بخواد می تونم کمکش کنم و کمپهایی هستن و می تونم بهش معرفی کنم. ولی اون که حاضر نیست جایی بره.

ساجن جان ممنون از راهنماییت و کمکت.

رضوان جان لطفا یه خبری از خودت بهم بده. نگرانتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 15:18  توسط الی  | 

سلام دوستان. یه مدت بود اپ نکردم ولی همیشه به وبلاگم سر می زدم و نظرات رو می خوندم و جواب می دادم. واقعا از بعضی از دوستام ممنونم که با اینکه اپ نکردم ولی همیشه سراغم رو می گرفتن. شیده جانم - رضوان - المیرا- متین جان که البته هر چی می گردم ادرس وبلاگش رو نمی تونم پیدا کنم - اسکارلت عزیزم - منیره جان که فکر می کردم اسمش کوثره و الان تو پروفایلش اسمش رو دیدم - باران جان- فاطمه - هما جان - الهام خانم که البته یه مدت ازش خبری ندارم و باید یه سر بهش بزنم - و عاطفه خانم و الی جان خودم.

به یه بنده خدا گفتم که دوستان دنیای واقعیم فقط ۳ نفرن ولی دوستای دنیای مجازیم زیادترن.

اگه از حال و روزم بخواین بدونین باید بگم بدک نیستم. با شوهری خدا رو شکر داره خوب پیش می ره و عاشق تر از همیشه و دختری هم حسابی برای خودش شیطون شده. ولی یه مشکلی که برام پیش اومده اینه که مدتیه فهمیدم داداش کوچیکترم معتاد شده. اول تریاک و حالا هرویین می کشه. خیلی داغون شدم. اخه با این داداشم بیشتر صمیمی هستم. راستش از کوچیکی بابام به داداش بزرگتری بیشتر بها می داد و یه جورایی همه چیز مال اون بود. کامپیوتر و ماشین که کسی جرات نداشت بهش دست بزنه. و حالا می بینم که داداشی رو اورده به مواد. خدا لعنت کنه هر کسی رو این کار رو با جوونهای ما می کنه.

من و مامانی داریم تمام تلاشمون رو برای ترک دادنش می کنیم ولی باید خودش بخواد.

از یه طرف هممون از ابرومون می ترسیم و از یه طرف دیگه هم خیلی نگرانشیم. اخلاقش خیلی بد شده و مدام داد و بیداد می کنه. چند وقته یه سری جزوات رو بهش دادم تا بخونه و بهش گفتم که اگه بخواد هماهنگ کنم تا توی یه سری جلسات که بنام معتادان گمنام هست شرکتش بدم . ولی هنوز بهم خبری نداده که می خواد شرکت کنه یا نه. بیچاره مامانم داغون شده.

بچه ها نیازمند دعای همتون هستم. دعا کنید که ترک کنه و سر و سامان بگیره. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 15:55  توسط الی  | 

یکی نیست بهش بگه تو که می دونی شوهرم فقط پنج شنبه و جمعه خونست پس چرا زنگ می زنی که می خوام بیام. خواهر شوهرم رو می گم. از دیشب اومده خونمون و الان رفته. اخه من چه گناهی مرتکب شدم که باید اینا رو تحمل کنم. تازه هر وقتم بخوان بیان به من زنگ نمی زنن به شوهرم زنگ می زنن که می خوایم بیایم. اونم تو رودربایستی قرار می گیره و می گه بیاین. هر چی هم بهشون رو نمی دم پروتر می شن. اخه چکار کنم که بفهمن؟

ب ن

اینقدر اعصابم خرابه که دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار. خواهر شوهر بزرگه زنگ زده و می گه این هفته خونه بابا نیومدین؟ گفتم چرا اومدیم. گفت : اخه مامان گفته زیاد نموندن. منم گفتم اره داداشت کار داشت. یعنی انتظار داره هر وقت می ریم اونجا یه چند ساعت بمونیم. مدام آمار منو می گیره. اصلا به تو چه. من احمق هم که زبون ندارن جلوش حرفی بزنم. حالا خوبه من بزرگترم. بعدش پشت سر اعصاب خودمو خراب می کنم. جالب اینجاست که شوهرم همش طرفداری خواهراش می کنه. کافیه من حرفی بزنم و غوغایی به پا می کنه. منم مجبورم اگه حرفی هست فقط به اونا بگم و تو روشون بایستم. یعنی شوهرم نه به من اجازه حرف زدن درباره اونا رو می ده نه به اونا اجازه حرف زدن درباره منو می ده. منم مجبورم تنهایی تو روشون بایستم. خواستم به برادر شوهرم زنگ بزنم و همه چیز رو بهش بگم. بهش بگم که شوهرم فقط دو روز پیشمه و خواهرات چکار می کنن و البته قسمش می دم که بین خودمون بمونه. می دونم به کسی نمی گه. نمی دونم چکار کنم. اعصابم خرابه. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 19:19  توسط الی  | 

مطالب قدیمی‌تر